تبليغاتX
.:. خواب یک رویا .:.
.:. خواب یک رویا .:.

.:. وبلاگی رویایی .:.


همتاي علي نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد

نازد به خودش خدا که حيدر دارد / درياي فضائلي مطهر دارد

همتاي علي نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد




پیشاپیش عید بزرگ اسلام عید غدیر خم را برشما تبریک عرض میکنم



علي در عرش بالا بي نظير است

علي بر عالم و آدم امير است

به عشق نام مولايم نوشتم

چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟



چون نامه ي اعمال مرا پيچيدند

بردند به ميزان عمل سنجيدند

بيش از همه کس گناه ما بود ولي

آن را به محبت علي بخشيدند

بزودی به تمام پیام جواب خواهم داد.......عید همگی مبارک

خلاصه ای از واقعه غدیر

(1636 مجموع کلمات موجود در متن)
  نسخه چاپی

اعلان عمومى براى سفر حج
در سال دهم هجرت، به دستور الهى آخرین سفر پیامبر صلى الله علیه و آله به مکه براى تعلیم حج و اعلام ولایت ائمه علیهم السلام آغاز شد.در این سفر بیش از یکصد و بیست هزار نفر آنحضرت را همراهى کردند که در شرایط آن زمان سابقه نداشت.
بلافاصله پس از پایان مراسم حج، اعلام شد همه حجاج از مکه خارج شوند و براى برنامه‏اى مهم در غدیر خم که کمى قبل از محل جدا شدن کاروانها بود حضور یابند.
سه روز پس از پایان مراسم حج، سیل جمعیت به سوى غدیر حرکت کردند.

اجتماع عظیم در غدیر
با رسیدن به محل موعود، فرمان توقف از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله صادر شد و مرکبها از حرکت ایستادند و مردم پیاده شدند و هر کس جائى براى توقف سه روزه آماده کرد.
به دستور پیامبر صلى الله علیه و آله، سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار زیر چند درخت کهنسال را آماده کردند و روى درختان، پارچه‏اى به عنوان سایبان قرار دادند.در زیر سایبان، منبرى به بلندى قامت پیامبر صلى الله علیه و آله از سنگها و روانداز شتران ساختند به طورى که حضرت هنگام خطبه بر همه مردم مشرف باشند.
هنگام ظهر، پس از اداى نماز جماعت، پیامبر صلى الله علیه و آله بر فراز منبر ایستادند و امیر المؤمنین علیه السلام را فرا خواندند تا بر فراز منبر در سمت راست حضرت بایستند .قبل از شروع خطابه، امیر المؤمنین علیه السلام بر فراز منبر یک پله پائین‏تر در طرف راست آنحضرت ایستاده بودند.

سخنرانى پیامبر صلى الله علیه و آله
پیامبر صلى الله علیه و آله نگاهى به سمت راست و چپ جمعیت نمودند و منتظر شدند تا همه مردم در مقابل منبر اجتماع کنند.سپس سخنرانى تاریخى و آخرین خطابه رسمى خود را براى جهانیان آغاز کردند.با در نظر گرفتن این شکل خاص از منبر و سخنرانى که دو نفر بر فراز منبر در حال قیام دیده مى‏شوند به استقبال سخنان حضرت مى‏رویم که آنرا مى‏توان در یازده بخش ترسیم نمود:
پیامبر صلى الله علیه و آله در اولین بخش سخن به حمد و ثناى الهى پرداختند و صفات قدرت و رحمت خداوند را ذکر فرمودند، و به بندگى خود در مقابل ذات الهى شهادت دادند.
در بخش دوم، حضرت سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصریح کردند که باید فرمان مهمى درباره على بن ابى طالب علیه السلام ابلاغ کنم، و اگر این پیام را نرسانم رسالت الهى را نرسانده‏ام و ترس از عذاب او دارم.
در سومین بخش، حضرت امامت دوازده امام علیهم السلام را تا آخرین روز دنیا اعلام نمودند تا همه طمعها یکباره قطع شود.از نکات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عمومیت ولایت آنان بر همه انسانها در طول زمانها و در همه مکانها و نفوذ کلماتشان در جمیع امور بود، و نیابت تام ائمه علیهم السلام را از خدا و رسول در حلال و حرام و جمیع اختیارات اعلام فرمودند .
براى آنکه هر گونه ابهامى از بین برود و دست منافقین از هر جهت بسته باشد، در بخش چهارم خطبه، پیامبر صلى الله علیه و آله با دستهاى مبارک بازوان امیر المؤمنین علیه السلام را گرفتند و آنحضرت را از جا بلند کردند تا حدى که پاهاى آنحضرت محاذى زانوان پیامبر صلى الله علیه و آله قرار گرفت.در این حال فرمودند: « من کنت مولاه فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله » ،  « هر کس من نسبت به او از خودش صاحب اختیارتر بوده‏ام این على هم نسبت به او صاحب اختیارتر است.خدایا دوست بدار هر کس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر کس او را دشمن بدارد، و یارى کن هر کس او را یارى کند، و خوار کن هر کس او را خوار کند » .سپس کمال دین و تمام نعمت را با ولایت ائمه علیهم السلام اعلام فرمودند و بعد از آن خدا و ملائکه و مردم را بر ابلاغ این رسالت شاهد گرفتند.
در بخش پنجم حضرت صریحا فرمودند: « هر کس از ولایت ائمه علیهم السلام سرباز زند اعمال نیکش سقوط مى‏کند و در جهنم خواهد بود » .بعد از آن شمه‏اى از فضائل امیر المؤمنین علیه السلام را متذکر شدند.
مرحله ششم از سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله جنبه غضب الهى را نمودار کرد.حضرت با تلاوت آیات عذاب و لعن از قرآن فرمودند: « منظور از این آیات عده‏اى از اصحاب من هستند که مأمور به چشم‏پوشى از آنان هستم، ولى بدانند که خداوند ما را بر معاندین و مخالفین و خائنین و مقصرین حجت قرار داده است، و چشم‏پوشى از آنان در دنیا مانع از عذاب آخرت نیست » .
سپس به امامان گمراهى که مردم را به جهنم مى‏کشانند اشاره کرده فرمودند: « من از همه آنان بیزارم » .اشاره‏اى رمزى هم به « اصحاب صحیفه ملعونه » داشتند و تصریح کردند که بعد از من مقام امامت را غصب مى‏کنند و سپس غاصبین را لعنت کردند.
در بخش هفتم، حضرت تکیه سخن را بر اثرات ولایت و محبت اهل بیت علیهم السلام قرار دادند و فرمودند: « اصحاب صراط مستقیم در سوره حمد شیعیان اهل بیت علیهم السلام هستند » .
سپس آیاتى از قرآن درباره اهل بهشت تلاوت کردند و آنها را به شیعیان و پیروان آل محمد علیهم السلام تفسیر فرمودند.آیاتى هم درباره اهل جهنم تلاوت نمودند و آنها را به دشمنان آل محمد علیهم السلام معنى کردند.
در بخش هشتم مطالبى اساسى درباره حضرت بقیة الله الاعظم حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه فرمودند و به اوصاف و شئون خاص حضرتش اشاره کردند و آینده‏اى پر از عدل و داد به دست امام زمان عجل الله فرجه را به جهانیان مژده دادند.

در بخش نهم فرمودند:پس از اتمام خطابه شما را به بیعت با خودم و سپس بیعت با على بن ابى طالب علیه السلام دعوت مى‏کنم .پشتوانه این بیعت آن است که من با خداوند بیعت کرده‏ام، و على هم با من بیعت نموده است .پس از این بیعتى که از شما مى‏گیرم از طرف خداوند و بیعت با حقتعالى است.
در دهمین بخش، حضرت درباره احکام الهى سخن گفتند که مقصود بیان چند پایه مهم عقیدتى بود :از جمله اینکه چون بیان همه حلالها و حرامها توسط من امکان ندارد با بیعتى که از شما درباره ائمه علیهم السلام مى‏گیرم بنوعى حلال و حرام را تا روز قیامت بیان کرده‏ام.دیگر اینکه بالاترین امر به معروف و نهى از منکر، تبلیغ پیام غدیر درباره امامان علیهم السلام و امر به اطاعت از ایشان و نهى از مخالفتشان است.
در آخرین مرحله خطابه، بیعت لسانى انجام شد.حضرت با توجه به آن جمعیت انبوه و شرائط غیر عادى زمان و مکان و عدم امکان بیعت با دست براى همه مردم، فرمودند: « خداوند دستور داده تا قبل از بیعت با دست، از زبانهاى شما اقرار بگیرم » .
سپس مطلبى را که مى‏بایست همه مردم به آن اقرار مى‏کردند تعیین کردند که خلاصه آن اطاعت از دوازده امام علیهم السلام و عهد و پیمان بر عدم تغییر و تبدیل و بر رساندن پیام غدیر به نسلهاى آینده و غائبان از غدیر بود.در ضمن بیعت با دست هم حساب مى‏شد زیرا حضرت فرمودند : « بگوئید با جان و زبان و دستمان بیعت مى‏کنیم » .

بیعت عمومى
پس از اتمام خطابه پیامبر صلى الله علیه و آله، دو خیمه بر پا شد که در یکى خود آن حضرت و در دیگرى امیر المؤمنین علیه السلام، جلوس فرمودند.مردم دسته دسته وارد خیمه حضرت مى‏شدند و پس از بیعت و تبریک، در خیمه امیر المؤمنین علیه السلام حضور مى‏یافتند و با آن حضرت بیعت مى‏کردند و تبریک مى‏گفتند.
زنان نیز، با قرار دادن ظرف آبى که پرده‏اى در وسط آن بود بیعت نمودند.به این صورت که امیر المؤمنین علیه السلام دست مبارک را در یک سوى پرده داخل آب قرار مى‏دادند و در سوى دیگر زنان دست خود را در آب قرار مى‏دادند.

وقایع سه روز در غدیر
در طول سه روز توقف در غدیر، پس از ایراد خطابه چند جریان به عنوان تأکید و به نشانه اهمیت غدیر به وقوع پیوست که شرح آن چنین است:
* پیامبر صلى الله علیه و آله در این مراسم، عمامه خود راـکه « سحاب » نام داشتـبه عنوان افتخار بر سر امیر المؤمنین علیه السلام قرار دادند.
* حسان بن ثابت از پیامبر صلى الله علیه و آله در خواست کرد تا در مورد غدیر شعرى بگوید، و با اجازه حضرت اولین شعر غدیر را سرود.
* جبرئیل علیه السلام به صورت انسانى ظاهر شد و خطاب به مردم فرمود: « پیامبر براى على بن ابى طالب عهد و پیمانى گرفت که جز کافر به خدا و رسولش آنرا بر هم نمى‏زند » .
* مردى از منافقین گفت: « خدایا اگر آنچه محمد مى‏گوید از طرف توست سنگى از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکى بر ما بفرست » .در همین لحظه سنگى از آسمان بر سر او فرود آمد و او را هلاک کرد، و این معجزه غدیر تأیید الهى را بر همگان روشن کرد.
* پس از سه روز مراسم پر شور غدیر پایان یافت، و آن روزها به عنوان « ایام الولایة » در صفحات تاریخ نقش بست.مردم پس از وداع با پیامبرشان و معرفت کامل به جانشینان آن حضرت تا روز قیامت، راهى شهر و دیار خود شدند.خبر واقعه غدیر در شهرها منتشر شد و به سرعت شایع گردید و خداوند بدینگونه حجتش را بر همه مردم تمام کرد.

* برگرفته از کتاب غدیر در آیینه کتاب ص 32 نوشته ی محمدباقر انصارى

* منبع : سایت امام علی دات نت

 

عید کمال دین .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصایت و ولایت
امیر المومنین علیه السلام
بر شیعیان وپیروان ولایت خجسته باد

خورشید چراغکی ز رخسار علیست / مه نقطه کوچکی ز پرگار علیست
هرکس که فرستد به محمد صلوات / همسایه دیوار به دیوار علیست
عید غدیر مبارک

روز عید غدیرخم از شریف ترین اعیاد امت من است.
پیامبر اکرم(ص)

اس ام اس های تبریک عید غدیر ، پیامک های عید غدیر
نازد به خودش خدا که حیدر دارد / دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد
عید غدیر خم مبارک باد

خدایا به حق شاه مردان / مرا محتاج نامردان مگردان
فرا رسیدن عید غدیرخم بر عاشقان آن حضرت مبارک
دلا امشب به می باید وضو کرد / و هر ناممکنی را آرزو کرد
عید بر شما مبارک

علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟

آنان که علی خدای خود پندارند / کفرش به کنار عجب خدایی دارند

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند
بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
آن را به محبت علی بخشیدند
عیدتان مبارک

تمام لذت عمرم در این است / که مولایم امیرالمومنین است
عیدشما مبارک

نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد
ناشر حکم ولایت به ولی می نازد
گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی
عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد

هان! ای مردمان! علی را برتر بدانید، که او برترین انسان از زن و مرد بعد از من است… هرکه با او بستیزد و بر ولایتش گردن ننهد نفرین و خشم من بر او باد. (خطبه ی غدیریه)

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد
ایمان به جز از حب علی پایه ندارد
گفتم بروم سایه لطفش بنشینم
گفتا که علی نور بود سایه ندارد
عید غدیر مبارک

شبی در محفلی ذکر علی بود
شنیدم عارفی فرزانه فرمود
اگر آتش به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
خورشید شکفته در غدیر است علی
باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی

مدح علی و آل علی بر زبان ماست / گویا زبان برای همین در دهان ماست

.*’”"*.*”‘”*.
*. Eide .*
“* *”
“*.*”
.*’”"*.*”‘”*.
*. shoma .*
“*. .*”
“*.*”
.*’”"*.*”‘”*.
*. mobarak .*
“*. .*”
*.*.

روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی
گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـک نمودم روی قلبم یا علی

شبی در محفلی ذکر علی بود ، شنیدم عاشقی مستانه فرمود ، اگر آتش به زیر پوست داری ، نسوزی گر علی را دوست داری . عید غدیر خم بر شما مبارک

نام علی : عدالت — راه علی : سعادت — عشق علی : شهادت — ذکر علی : عبادت — عید علی : مبارک

ما زین جهان از پی دیدار میرویم ، از بهر دیدن حیدر کرار میرویم ، درب بهشت گر نگشایند به روی ما ، گوییم یا علی و ز دیوار میرویم

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است . . . یعنی اینکه باطن قبله را در امام پیدا کن . عید غدیر خم مبارک

ای خدای مرتضی ، گردی از گامهای فتوت مرتضی را بر سر جهانیان بپاش تا ریشه نامردی در جهان بخشکد . عید غدیر خم ، عید ولایت و امامت مبارک

اگر خلق عالم علی را می شناختند ، دوستش میداشتند و اگر خلق عالم علی را دوست میداشتند ، جهنم آفریده نمیشد .

به روز غدیر خم از مقام لم یزلی ، به کائنات ندا شد به صوت جلی . که بعد احمد مرسل به کهتر و مهتر ، امام و سرور و مولا علیست علی ، عید غدیر خم بر شما مبارک

رسولی کز غدیر خم ننوشد ، ردای سبز بعثت را نپوشد . عید غدیر خم مبارک


 

شنبه 14 آذر1388 توسط S.M.P |

عیدقربان فخر رضوان بهر خوبان آمده

سلام......

ابراهیم را،و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلیت را به قربانگاه آورده ای اسماعیل تو کیست؟  چیست؟

مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ ... ؟

من چه می دانم؟ این را تو خود می دانی، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانیها " یش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" می خواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند آنچه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کند ابراهیم یی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ی ابلیس می سازد. در قله ی بلند شرفی و سرا پا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه ی دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی،

او اسماعیل تواست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ی ضعف"!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

سالخورده مردی در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستاره پرستی و شکنجه ی زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه ی پدری متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زنی نازا، متعصب، اشرافی: سارا.

و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه ی "مسئولیت روشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پیر شده است و تنها، و در اوج قله ی بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی اش، یک " بنده ی خدا" ، دوست دارد پسری داشته باشد،

اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یاس جانش را می خورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده ی وفادارش – که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می آورد و از کنیز سارا – زنی سیاه پوست –  به او یک فرزند می بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل،

اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود،

پایان یک عمر انتظار بود،

پاداش یک قرن رنج،

ثمره ی یک زندگی پرماجرا،

تنها پسر جوان یک پدر پیر،

و نویدی عزیز، پس از نومیدی تلخ،

اکنون، در برابر چشمان پدر – چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق می زند – می روید و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، می بالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گویی روئیدن او را، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس می کند.

در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختی و خطر گذشته، این روزها، روزهای پایان زندگی، که به گفته ی " ژید"، هر لحظه اش را باید به لذت نوشید – با لذت " داشتن اسماعیل" می گذرد،

پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است،

و هنگامی آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعیل، اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!

در این ایام ، ناگهان صدایی می شنود :

"ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش"!

مگر می توان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه ی آن پیام وصف کرد؟

اگر می بودیم و می دیدیم، احساس نمی کردیم، اندازه ی درد در خیال نمی گنجد!

ابراهیم، بنده ی خاضع خدا، برای نخستین بار در عمر طولانی اش، از وحشت می لرزد، قهرمان پولادین رسالت ذوب می شود، و بت شکن عظیم تاریخ، درهم می شکند، از تصور پیام، وحشت می کند اما، فرمان فرمان خداوند است.

جنگ! بزرگترین جنگ، جنگِ در خویش، جهاد اکبر!

فاتح عظیم ترین نبرد تاریخ، اکنون ، ترسیده، آشفته و بیچاره!

جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.

دشواری "انتخاب"!

کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟!

"خدا" را یا "خود" را ؟ "سود" را یا "ارزش" را؟ "پیوند" را یا "رهایی" را؟ "مصلحت" را یا "حقیقت" را؟ "ماندن" را یا "رفتن" را؟ "خوشبختی" را یا "کمال" را؟ "لذت" را یا "مسئولیت" را؟ " زندگی برای زندگی" را یا "زندگی برای هدف" را؟ "علاقه و آرامش" را یا "عقیده و جهاد" را؟ "غریزه" را یا "شعور" را؟ "عاطفه" را یا "ایمان" را؟ "پدری " را یا " پیامبری" را؟ "پیوند" را یا "پیام" را؟ و ...

بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را؟

انتخاب کن! ابراهیم.

در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوتِ توحید و امامتِ مردم و جهاد علیه شرک و بنای توحید و شکستن بت و نابودی جهل و کوبیدن غرور و مرگِ جور، و از همه ی جبهه ها پیروز برآمدن و از همه ی مسئولیت ها موفق بیرون آمدن و هیچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامی، در پی خویش، کج نشدن و از هر انسانی، خدایی تر شدن و امت توحید را پی ریختن و امامتِ انسان را پیش بردن و همه جا و همیشه، خوب امتحان دادن ...

مغرور نشوی، نیاسایی، نپنداری که قهرمانی، بی شکستی، بی ضعفی، پیروزی های صد سالِ جهاد نفریبندت، از خطرِ سقوط مصون نشماری، از وسوسه ی دیو بر کنار ندانی، در برابر دستهای ناپیدایی که هماره "انسان بودن" را نشانه می گیرند، خود را "روئین تن" احساس نکنی، روزنه ی چشمانت، راه نفوذ تیرهای سهمگین است، نپنداری که رستم را پیر کرده ای و زمینگیر سراپایت را در لباسی پولادین گرفته ای و می پنداری که روئین تنی، تو نمی دانی و او می داند که هنوز هم روزنه ای هست که بدرون آید، تو را به تیر زند، مجروحت کند و مسموم، از همانجا که هنوز چشم در جهان داری، می زندت، کورت می کند، جهان را ای روئین تن از همان جا که با جهان پیوند داری،  از همان رشته که به دنیا بسته ای، از همان روزنه که به دنیا می نگری، در چشمت سیاه می نماید، ای قهرمان – که ایستاده ای و رجز می خوانی - ! سرنگونت می کند، به خاک و خونت می کشد،

ای ابراهیم! قهرمان پیروز پرشکوه ترین نبرد تاریخ! ای روئین تن، پولادین روح، ای رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی ، به پایان رسیده ای! میان انسان و خدا فاصله ای نیست، "خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ی ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشته ای؟

تو در رسالت، به بلندترین قله ی کمال رسیده ای، اما در "بندگی" هنوز ناقصی، ای "خلیل خدا"! ای "بنیانگذار توحید در زمین"، ای "گشاینده ی راه موسی و عیسی و محمد(ص)! ای مظهر شکوه و عزت و کمال آدمی! ابراهیم شده ای، اما " بنده شدن"، دشوارتر است! باید "آزاد مطلق" شوی،

رجز مخوان، که آدمی در " اوج" نیز، هماره در خطر "سقوط" است،

و سقوط آنکه بیشتر صعود کرده است، خطرناکتر، فاجعه تر!

***

"اسماعیلت را بکُش"!

"با دست های خویش بکُش"!

فرزند دلبندت را، میوه ی دلت را، پاره ی جگرت را، نور چشمت را، ثمره ی عمرت را، همه ی پیوندت را، لذتت را، بهانه ی بودنت را، تمامی آنچه تو را به زندگی بسته است، در این دنیا نگه داشته است، معنی بودن و زیستن و ماندنت را، پسرت را، نه، اسماعیلت را، همچون یک گوسفند قربانی، خود بگیر، به خاک بنشان، دست و پایش را در زیر دست و پایت بفشار تا دست و پا نزند، موی سرش را به چنگ بگیر و سرش را محکم نگه دار، به زمین فشار ده، به عقب خم کن تا شاهرگش بیرون زند و با لبه ی پولادین تیغ بازی نکند. پوست گردنش جمع نشود و قربانی را زحمت ندهد! شاهرگش را قطع کن، در زیر پایت نگهش دار تا احساس کنی که دیگر نمی تپد ، آنگاه از روی تن سر قربانیت برخیز، بایست.

ای "تسیلم حق" ، "بنده ی خداوند"!

این است آنچه "حقیقت" از تو می خواهد . این است "دعوت ایمان" ، "پیام رسالت".

این مسئولیت تواست، ای "انسانِ مسئول"!

ای "پدرِ اسماعیل"!

اکنون ابراهیم است که در پایان راهِ دراز رسالت، بر سر یک "دو راهی" رسیده است:

سراپای وجودش فریاد می کشد: اسماعیل!

و "حق" فرمان می دهد : "ذبح"!

باید انتخاب کند!

"حقیقت" و "منفعت" ، با هم، در او می جنگند، منفعتی که با جانش بسته است و حقیقتی که با ایمانش!

اگر حقیقت ( خدا) ، مرگ خودش را خواسته بود، آسان بود، ابراهیم سالها است که در راه حق، از "جان" گذشته است و همین او را مطمئن کرده بود که : "بنده ی آزاد حق" شده است .

آنچه برای روح های زیبا و انسان های خوب، خوب است و زیبا، برای ابراهیم – روح خدایی و انسان متعالی – زشت است و بد.

" نسبیت اخلاق" را در مکتب ابراهیم ببین که چگونه و تا به کجا؟!

ای از "جان گذشته" ، از اسماعیل بگذر!

" تردید"،

چه جانکاه! چه خطرناک!

و در نتیجه، " توجیه "!

هنگامی که آدمی، ایمانش می خواند و دلش نمی خواهد!

"مسئولیت" او را به "دل بر کندن" آنچه از دل، به آسانی کنده نمی شود، فرا می خواند، و او "راه گریز" می جوید، به دنبال توجیه می رود .

 -"اسماعیلت را ذبح کن"!

- "از کجا معلوم که در این عبارت، همان مفهوم اراده شده باشد که ما می فهمیم"؟

- "از کجا معلوم که مراد ا زکلمه ی "ذبح"، معنی لغوی آن باشد و مجازاً استعمال نشده است"؟

یکی از همین "از کجا معلوم" های معلوم، گریبانگیر عقل نیرومند و صداقت زلال و استوار ابراهیم هم می شود:

"این پیام را من در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."!

ابلیسی در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش، " دلیل منطقی" می دهد.

این بار اول،

"جمره ی اولی"، رمی کن!

از انجام فرمان خود داری می کند و اسماعیلش را نگاه می دارد،

***

- "ابراهیم، اسماعیلت را ذبح کن"!

این بار، پیام صریح تر، قاطع تر!

جنگ در درون ابراهیم غوغا می کند. قهرمان بزرگ تاریخ بیچاره ای است دستخوش پریشانی، تردید، ترس، ضعف،

پرچمدار رسالت عظیم توحید،در کشاش میان خدا و ابلیس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

وجود بشری، تضاد در عمق وجود آدمی، عقل و عشق، شعور و وجدان، زندگی و ایمان! خود و خدا!

بشر، این حلقه ی واسطه ی میان حیوان و انسان ، طبیعت و خدا، غریزه  و خودآگاهی، زمین و آسمان، دنیا و آخرت، خودخواهی و خداخواهی، واقعیت و حقیقت، لذت و فضیلت، ماندن و رفتن، شهود و غیبت، بودن و شدن، اسارت و نجات، رهائی و مسئولیت، خودگرایی و خداگرایی، شرک و توحید، "برای من" و "برای ما"...

و بالاخره، "آنکه هست" و "آنکه باید باشد".

روز دوم است، سنگینی "مسئولیت"، بر جاذبه ی "میل" ، بیشتر از روز پیش می چربد.

اسماعیل در خطر افتاده است و نگهداریش دشوارتر.

ابلیس، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند.

از آن "میوه ی ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابراهیم: انسان، این جمع ضدین، جبهه ی نبرد نور و ظلمت، اهورا و اهریمن، این ساخته ی "لجن" و "روح"، "لجن بدبو"  و "روح خداوند" این "نفس"!

" فَالهَمَها فُجورَها و تَقْویها"!

و "تو" ، یک تردید، یک "نوسان" ، یک "انتخاب"، همین!

"پیوند" را یا "پیام" را؟

- ای رسول خدا ! ای" مسئول" ! ای پیام آور مردم ! تو می خواهی پدر اسماعیلت بمانی ؟

-        اما ... اسماعیلم را ذبح کنم؟ با دستهای خویش؟

-        آری!

"آری، در برابر حق، باید از اسماعیل گذشت، مسئولیت عقیده، از مسئولیت عاطفه برتر است،

-        دعوتِ "پیام" ؟ یا لذّتِ "پدر"؟

ابلیس در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش "دلیل منطقی" می دهد.

-        "اما ... من این پیام را در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."؟

این بار دوم،

"جمره ی وسطی" ، رمی کن!

از انجام فرمان خودداری می کند و اسماعیل را نگه می دارد.

***

"ابراهیم! اسماعیلت را ذبح کن"!

صریح تر و قاطع تر.

کار"توجیه" سخت دشوار شد، روشنی حقیقت و فشار مسئولیت صریح تر و سنگین تر از آنست که بتوان گریخت.

ابراهیم چنان در تنگنا افتاده است که احساس می کند تردید در پیام، دیگر توجیه نیست، خیانت است، مرز "رشد" و "غی" چنان قاطعانه و صریح، در برابرش نمایان شده است که از قدرت و نبوغ ابلیس نیز در مغلطه کاری، دیگر کاری ساخته نیست.

ابراهیم مسئول است، آری، این را دیگر خوب می داند، اما این مسئولیت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدری آید.

آن هم سالخورده پدری، تنها، چون ابراهیم!

و آن هم ذبح تنها پسری، چون اسماعیل!

کاشکی ذبح ابراهیم می بود، به دست اسماعیل،  چه آسان!

چه لذت بخش!

اما نه، اسماعیلِ جوان باید بمیرد و ابراهیمِ پیر باید بماند.، تنها، غمگین و داغدار...

با دست های پیر خونینش!

ابراهیم، هر گاه که به پیام می اندیشد، جز به تسلیم نمی اندیشد، و دیگر اندکی تردید ندارد، پیام پیام خداوند است و ابراهیم، در برابر او، تسلیمِ محض!

اما هر گاه به اجرای فرمان می اندیشد و ذبح اسماعیلش، بیچارگی و عجز، چنان او را در زیر فشار می کوبد که قامت والایش، چون فانوس بر روی خود تا می شود. غم، سیمای بازی را که آیینه  صفا و صلابت است، همچون پاره چرمی سوخته، چین می افکند و کبود می سازد. در زیرکوهی از درد، گویی صدای شکستن استخوانهایش را می شنود.

اکنون، ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است، پیام پیام حق است. اما در دل او، جای لذت" داشتن اسماعیل" را، درد " از دست دادنش " پر کرده است. غم همچون کفتاری خشمگین بر جانِ ابراهیم افتاده و از درون می خوردش،

ابراهیم تصمیم گرفت،

انتخاب کرد،

پیداست که "انتخابِ" ابراهیم، کدام است؟

کدام؟

"آزادی مطلقِ بندگی خداوند"!

ذبح اسماعیل!

آخرین بندی که او را به بندگی خود می خواند!

ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد ،

پسر پیش آمد،

و پدر، در قامت والای این "قربانی خویش" می نگریست!

اسماعیل، این ذبیح عظیم!

اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگی آن گوشه، گفتگوی پدری و پسری!

پدری برف پیری بر سر و رویش نشسته، سالیان دراز بیش از یک قرن، بر تن رنجورش گذشته،

و پسری، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزیره، چه می گویم؟ آسمانِ جهان ، تاب دیدن این منظره را ندارد. تاریخ، قادر نیست بشنود. هرگز، بر روی زمین چنین گفتگویی میان دو تن، پدری و پسری، در خیال نیز نگذشته است.

گفتگویی این چنین صمیمانه و این چنین هولناک!

پدر، گویی یارای آن را ندارد که داستان را نقل کند، کشاکش های دردناک روحش را باز گوید.

حتی، قادر نیست بر زبان آرد که: من مأمورم تو را به دست خویش ذبح کنم. دل بر خدا می سپارد و دندانِ غفلت بر جگر می نهد و می گوید:

-"اسماعیل، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم..."!

این کلمات را چنان شتابزده از دهان بیرون می افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پایان گیرد. و پایان گرفت و خاموش ماند، با چهره ای هولناک و نگاههای هراسانی که از دیدار اسماعیل وحشت داشتند!

اسماعیل دریافت، بر چهره ی رقت بار پدر دلش بسوخت، تسلیتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهیم اکنون، قدرتی شگفت انگیز یافته بود. با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید و جز آزادی مطلق نبود، با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابلیس را یکسره نومید کرد، و اسماعیل – جوانمردِ توحید – که جز آزادی مطلق نبود، و با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید، در تسلیم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوی، یک " قربانی آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر، بر سنگ می کشید تا تیزش کند!

مهر پدری را، درباره عزیزترین دلبندش در زندگی، این چنین نشان می داد، و این تنها محبتی بود که به فرزندش می توانست کرد.

با قدرتی که عشق به روح می بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالی از خویش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده ای که تنها به خدا نفس می کشد!

آنگاه، به نیروی خدا برخاست، قربانی جوان خویش را – که آرام و خاموش، ایستاده بود، به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند،  زیر دست و پای چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد، با فشاری غیظ آمیز، شتابی هول آور،

پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز بخود نیامده، چشم نگشوده، ندیده، در یک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود،

اما...

آخ! این کارد!

این کارد... نمی برد!

آزار می دهد،

این چه شکنجه ی بی رحمی است!

کارد را به خشم بر سنگ می کوبد!

همچون شیر مجروحی می غرد، به درد و خشم، برخود می پیچد، می ترسد، از پدر بودنِ خویش بیمناک می شود، برق آسا بر می جهد و کارد را چنگ می زند و بر سر قربانی اش، که همچنان رام و خاموش، نمی جنبد دوباره هجوم می آورد،

که ناگهان،

گوسفندی!

و پیامی که:

" ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی"!

اَالله اکبر!

یعنی که قربانی انسان برای خدا – که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت – ممنوع!

در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، بجای قربانی انسان!

و از این معنی دارتر،

یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه ی خون نیست . این بندگان خدای اند که گرسنه اند، گرسنه ی گوشت!

و از این معنی دارتر،

خدا، از آغاز، نمی خواست که اسماعیل ذبح شود،

می خواست که ابراهیم ذبح کننده ی اسماعیل شود،

و شد، چه دلیر!

دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است،

و خدا، از آغاز می خواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود،

و شد، چه صبور!

دیگر، قتل اسماعیل، بیهوده است!

در اینجا، سخن از " نیازِ خدا" نیست،

همه جا سخن از " نیازِ انسان" است،

و این چنین است " حکمتِ" خداوند حکیم و مهربان، "دوستدارِ انسان"،

که ابراهیم را، تا قله ی بلند "قربانی کردن اسماعلیش" بالا می برد، بی آنکه اسماعیل را قربانی کند!

و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند" ارتقاء می دهد، بی آنکه بر وی گزندی رسد!

که داستان این دین، داستان شکنجه و خود آزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست داستان "کمال انسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آسای اراده ی بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی که تو را بنام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر می کند و عاجز، و بالاخره، نیل به قله ی رفیع "شهادت"،

اسماعیل وار،

و بالاتر از "شهادت"

- آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد –

ابراهیم وار!

و پایان این داستان؟ ذبح گوسفندی،

و آنچه در این عظیم ترین تراژدی انسانی، خدا برای خود می طلبید؟ کشتن گوسفندی برای چند گرسنه ای!

منبع :

حج ، دکتر شریعتی

 

پنجشنبه 5 آذر1388 توسط S.M.P |

زندگی باید کرد....

 

سلام .....حالتون خوبه .....شهادت حضرت جواد(ع) را تسلیت عرض میکنم........

این دوداستان در کلوب دیدم خوش اومد...... بخونید......شاید خوشتون بیاید.......نظرخودرا نیز بنویسید

 


داستان اول

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود


داستان دوم

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .


نظرخودرا بنویسید.......

چهارشنبه 27 آبان1388 توسط S.M.P |

گاهنامه شهریاران جوان

سلام

خوبید؟

چکارا می کنید؟

این ۳ مطلب قبلی رو پاک کردم ،چراکه من نفرستاده بودم.....

--------------------قرار بود که برای کنکور بخونم -----------سر جاش -------ازهمه کسانی که کنکور دادند ،می خواهند   شرکت کنند ..............کمک........کمک......ک.....م.....ک....ک..م...ک...ن...ی..د

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با بچه ها )همکلاسی ( قرار گذاشتم که یک گاهنامه با سر پرستی آقای کرمی(دبیر دین وزندگی) به زیر چاپ ببریم .....شنبه ۲۳ آبان برای چاپ فرستاده میشود....... برای دانلود  اولین شماره اش روی مطلب زیر کلیک کنید.....

.:. اولین گاهنامه شهرستان ایجرود دبیرستان استاد شهریار / پیش دانشگاهی المهدی .:.

در ضمن سایت هم داریم ......

سایت گاهنامه شهریاران جوان

//// دانلود کنید .....نظرتون بنویسید /////

تا هفته ی آینده .....بای ....نظرتون بنویسید.....در نظرسنجی ها نیز شرکت کنید.....

--------------------------اینم شماره ۱۳ نشریه نانو برای دوستدارن نانو ---------------

مروری بر خبرنامه شماره سیزده باشگاه نانو

به عنوان پیشگفتار


سلام... شنيده بوديم قديمی‌ها گفته‌اند عدد 13 نحس است، اما برای ما که بد نشد و شماره 13 خبرنامه مصادف شد با مهرماه و آغاز سال تحصیلی؛ ما و شما هم که همه شیفته علم و دانش و دنبال مدرسه! خدا را چه ديديد شايد هم نحسی اين خبرنامه 13 سايت ما را گرفت و بازديدش کلی بالا رفت. آن موقع می‌توانيم سرمان را جلوی سايت‌های همسايه بلند کنيم که نانو هم بله.
آغاز سال تحصیلی جدید را به همه دوستان دانش‌آموز باشگاه نانو تبريک می‌گوييم و اميدواريم که کوله‌بار امسالتان پر از آموخته‌های رنگانگ و ارزشمند باشد. چقدر خوشحال می‌شويم اگر بتوانيم در اين بين جايي هم برای علوم و فناوری نانو باز کنيم. مهر ماه سال 87، در نمایشگاه توانمندی‌های ملی فناوری نانو باشگاه میزبان جمع زیادی از دانش‌آموزان تهرانی و شهرستانی بود. آبان امسال...

 

متن كامل خبرنامه به صورت (word2007)، (word2003) و (PDF) قابل دريافت است .



جشنواره فناوری نانو 2009 و دومين غرفه نمايش عمومی

 

13-17 آبان ماه 1388: سالن شبستان مصلی بزرگ تهران

 

امسال قرار است يک جشنواره بزرگ بين‌المللی با نام جشنواره نانو 2009 برگزار شود. امسال هم غرفه نمايش عمومی دارند و برنامه‌های متنوعی را تدارک ديده‌اند. گفتم پيش از شروع نمايشگاه، از برنامه امسال بپرسم و به دوستانم خبر بدهم تا هر کس که می‌تواند به ديدن اين غرفه بيايد. به سراغ باشگاه نانو می‌روم و از برنامه امسال می‌پرسم. می‌گويند امسال غرفه‌شان بزرگ‌تر است و می‌توانند پذيرای دانش‌آموزان بيشتری باشند. نمايشگاه 13 تا 17 آبان ماه برپا می‌شود و ساعت بازديد 9 صبح تا 19 بعدازظهر است. بيش از 40 محصول مختلف...

 

ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.

 


نانو از گوشه و کنار دنیا


بال پروانه هم ساخته شد!

گروهی از پژوهشگران دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا و دانشگاه UAM مادرید، موفق به توسعه روشی برای بازسازی ساختارهای زیستی در مقیاس نانو شدند. این ساختارها که مانند بال پروانه‌ها عمل می کنند در آینده‌ای نزدیک منجر به تولید ساختارهای نوری فعال می شوند...


معرفی محصول


لوازم آنتی‌باکتریال شرکت Nano Care Technology

...لوازم آشپزخانه ضد باکتری شرکت Nano Care Technology که با نانو ذرات نقره پوشش داده شده، قادرند باکتری‌ها و میکروب‌ها را در مدت ده دقیقه از بین ببرد. این لوازم می‌توانند از مبتلا شدن مردم به ویروس هپاتیت، اسهال خونی ناشی از سالمونلا و مسمومیت غذایی ناشی از اﺳﺘﺎﻓﻴﻠﻮﮐﻮﮎ جلو گیری کنند. علاوه بر این محصول، شرکت محصولات دیگری...

 

 

لنزهای نیکون (Nikon)

بيشتر لنزها با اين مشکل مواجه هستند که اگر شیئی در نزديکی فاصله کانونی آنها قرار گيرد، تصویر شبح مانندی از آن ايجاد می‌کنند. این مشکل در دوربین های عکاسی نمود بیشتری پیدا می‌کند و همین موضوع رقابت بین شرکت‌های سازننده لنزهای ضدبازتاب را تشدید کرده است. برای از بین بردن این بازتاب داخلی...

 

 

ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.



آخرین مقاله‌های سایت:

  نانولوله‌های کربنی- محاسبات ساختاری (3)

ترانزيستورها کوچک و کوچکتر می‌شوند!


متن كامل خبرنامه به صورت (word2007)، (word2003) و (PDF) قابل دريافت است

پنجشنبه 21 آبان1388 توسط S.M.P |

---------

 سلام ....حالتون خوبه

 

چهارشنبه 13 آبان1388 توسط S.M.P |



به نام خالق هستی

سلام
سعید هستم

اهل زنجان شهر زرین آباد روستای احمدکندی

در پیش ریاضی درس خوانم در زرین آباد

از همه چیز مینوسم....

اگه چیزی زیاد خواستید درباره ام بدونید بگید

یا علی




SMP1370@gmail.com

>تحمل تنهایی بهترگدایی
>آرامش لبخند
>جومونگ
>گریه بارونی
>دریای بی آب
>راهای مقابله با زنان ،مردانگی یا...
>کاش خدا یه دون بوسم کنه
>کوچه
>خرابه دل
>یاس 1347
>زندگی همین جاست
>Best Psp
>شهر آرزو
>چاپ و تکثیر خرم
>بی نام نشون
>بازیگران کره
> مستانه
>کجای این دنیا
> شکسته دل بی صدا
> بیداریه
> هفت شهر عشق
> اس ام اس ....جوک...تک بیتی
>دلینا
>مهدی مقدم خواننده ای برای ...
> نابغه ماندگار :شادمهر عقیلی
>عمران68
>ستاره دختر تنهای شب
> دخترونه
> دانلود موزیک جدید و فیلم های باحال
>همیشه عاشق خواهم ماند
> یا مهدی
>شاید خاطرات من به دردت بخوره
>دیکشنری آنلاین
قالب وبلاگ

.:. پروفایل مدیر.:.

RSS 2.0





Powered by WebGozar

فال حافظ- اشاره اي فرما

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

آموزش وبلاگ نويسي